نام مصاحبهشونده در این گزارش برای حفظ جان او «هیرا» ذکر شده است. همچنین نام شهر محل سکونت او نیز تغییر داده شده و «مریوان» نامی مستعار برای محل سکونت وی است.
این گزارش بر اساس یک مصاحبه صوتی و تصویری با «هیرا» تهیه شده است؛ مصاحبهای که در منزل او، در یکی از محلههای شهر محل سکونتش انجام شده است. هیرا در این گفتوگو، تجربه خود از نحوه آشنایی و ارتباط با اعضای «پارت آزادی کردستان» (پاک)، خروج از ایران در سن پانزدهسالگی، انتقال به مقرهای این گروه در اقلیم کردستان عراق، زندگی در ساختار نظامی تشکیلات، تهدید، شکنجه، حبس انفرادی، تلاشهای مکرر برای فرار، مشاهده مرگ و خودکشی برخی از اعضا و در نهایت فرار خود را با جزئیات شرح میدهد.
خلاصه قسمت اول: هیرا، دختری که برای حفظ امنیتش با نام مستعار در این گزارش معرفی میشود، در پانزدهسالگی از طریق اینستاگرام با عضوی از گروه «پارت آزادی کردستان» (پاک) آشنا شد. آشنایی دوستانه بهتدریج به تهدید تبدیل شد؛ او را تحت فشار قرار دادند که به گروه بپیوندد، وگرنه جان خانوادهاش در خطر خواهد بود. پس از دو بار فرار ناکام و بازگرداندن او توسط پلیس، سرانجام موفق شد از خانه بگریزد و از طریق مسیرهای مرزی کوهستانی وارد اقلیم کردستان عراق شود. در آنجا با هویتی جعلی و سنی بزرگتر از سن واقعیاش، وارد مقر اصلی گروه در حوالی کویه شد، نامی سازمانی گرفت و شاهد ساختار نظامی، تبعیض جنسیتی، ممنوعیت تلفن همراه، ازدواجهای اجباری و فروپاشی تدریجی تصورات اولیهاش از «آزادی» در این تشکیلات بود.
قسمت دوم
هیرا در آن زمان پانزده سال داشت و مردی که به خواستگاری او آمده بود، به گفته خودش، حدود سیودو یا سیوسه ساله بود. او میگوید زمانی که پیشنهاد ازدواج را رد میکرد، رفتار مسئولان به تدریج تغییر میکرد.
به گفته او، ابتدا تلاش میکردند او را متقاعد کنند، سپس به تحقیر، توهین و فحاشی روی میآوردند و در نهایت او را مورد ضربوشتم و شکنجه قرار میدادند. آنها روی نقاط ضعف فرد، گذشته و مسائل مربوط به خانواده او دست میگذاشتند تا فرد را وادار به پذیرش کنند.
به گفته او، بسیاری از دختران از ترس شکنجههای شدیدتر، در نهایت تن به این ازدواجهای اجباری میدادند. یکی از نمونههایی که هیرا با جزئیات از آن سخن میگوید، مربوط به دختری اهل سنندج به نام «دلژین» است. او میگوید نام واقعی دلژین «شووه» بود و با او همشهری بود.
به گفته هیرا، دلژین به او گفته بود قصد فرار دارد و یک بار نیز تلاش کرده بود از مقر خارج شود. دلژین توانسته بود خود را به بالای یک کوه برساند، اما نیروهای گروه که لباس محلی کردی پوشیده بودند، در مسیر او کمین کرده و او را بازداشت کرده بودند. به گفته هیرا، به دلیل اینکه یکی از فرماندهان ارشد به دلژین علاقه داشت، او را نکشتند، اما بهشدت شکنجه کردند و دستش را شکستند.
هیرا میگوید خودش دیده است که دلژین در یک سلول انفرادی نگهداری میشد. ، دست شکسته دلژین آویزان بود و دست سالمش را با دستبند به میلهای که روی یک گاوصندوق بسیار بزرگ جوش داده شده بود، قفل کرده بودند تا امکان حرکت نداشته باشد. به دلژین تنها روزی یک وعده غذا داده میشد.
به گفته هیرا، دلژین پس از حدود یک ماه تحمل شکنجه در این شرایط، از سر استیصال پذیرفت با آن فرمانده ازدواج کند.
هیرا درباره فضای تشکیلات میگوید: «گروه پاک واقعاً شبیه داعش بود، فقط از نوع کردی آن.» او میگوید این تشکیلات از آزادی و تحصیل رایگان سخن میگفت، اما در عمل کوچکترین آزادیای وجود نداشت.
هیرا میگوید حتی کودکانی که از سه یا چهار سالگی همراه مادرشان وارد مقر شده و در همان محیط بزرگ شده بودند، اجازه نداشتند در کشور عراق به مدرسه بروند و تحصیل کنند.
او همچنین شرایط فیزیکی اردوگاه را دشوار توصیف میکند. به گفته او، نیروها باید تمرینات نظامی، کار در باغات و زمینهای کشاورزی حسین یزدانپناه، جابهجایی سنگها و مانورهایی با عنوان «خشم شب» را انجام میدادند.
در صورت انجام ندادن بینقص این فعالیتها، جریمههای سنگینتری اعمال میشد. هیرا میگوید این فشارهای جسمی برای او که در آن زمان نوجوانی پانزدهساله با جثهای لاغر و نحیف بود، بسیار دردناک و طاقتفرسا بود.
به گفته او، پس از مدتی مسئولان تشکیلات متوجه استعداد ورزشی و سابقه جودوی او شدند و او را از رده یک پیشمرگه عادی به کاری دفتری منتقل کردند. وظیفه او ثبت و نوشتن شیفتهای نگهبانی بود. هیرا میگوید این مسئولیت را پذیرفت تا فشار کارهای سنگین بدنی از روی او کمتر شود. او تأکید میکند که در درون خود، علاقهای به آنها نداشت.
به گفته او، اگرچه در ماه نخست حضورش هیجانزده بود، اما هرچه زمان میگذشت، بیشتر با واقعیتهای محیط آشنا میشد و نفرتش از آن تشکیلات افزایش پیدا میکرد. در دورهای که مسئولیت ثبت شیفتهای نگهبانی را برعهده داشت، فرصتی برای ملاقات با خانوادهاش پیدا شد. خانواده هیرا برای دیدن او به اقلیم کردستان و شهر اربیل آمده بودند.
هیرا میگوید مقرهای اصلی در کوهستانهای منطقه کویه قرار داشت، اما گروه یک مقر نمادین در شهر اربیل ساخته بود تا خانوادهها تنها در آن محل امکان ملاقات داشته باشند و چنین وانمود شود که نیروها در شهر زندگی میکنند.
او میگوید پیش از ملاقات، به او هشدار داده بودند: «حق نداری بگویی مقرهای ما در کوهستان است؛ نباید بگویی پشیمان شدهای یا شرایط سخت است؛ باید بگویی اینجا عالی است و من باید هفت سال اینجا بمانم و بعد از هفت سال میتوانم برگردم.»
هیرا میگوید از نگاه او، موضوع هفت سال، تنها وسیلهای برای ایجاد امید کاذب بود و در عمل اجازه خروج به افراد داده نمیشد. او در این زمینه از زنی به نام «آتوسا» یاد میکند که به گفته او، ده سال در آنجا حضور داشت و مدتی مسئول نظامی و مدتی رئیس زندانها بود. به گفته هیرا، به دلیل اطلاعاتی که آتوسا در اختیار داشت، اجازه خروج از تشکیلات را نداشت.
برای ملاقات خانوادگی، هیرا را به اربیل منتقل کردند. او میگوید همسر حسین یزدانپناه نیز در جلسه ملاقات حضور داشت تا به گفته او، تصویری تبلیغاتی از روابط صمیمی و خانوادگی میان مسئولان و نیروهای تشکیلات نمایش داده شود.
هیرا میگوید به محض دیدن خانوادهاش، در حضور همسر حسین یزدانپناه گفت: «من میخواهم برگردم و دیگر نمیخواهم اینجا بمانم!» به گفته او، همسر حسین یزدانپناه برای آرام کردن خانواده گفت: «نگران نباشید، نمیگذارم سه سال هم طول بکشد و زودتر او را پیش شما میفرستم.»
هیرا میگوید مقداری پول پسانداز کرده بود و قصد داشت آن را به خانوادهاش بدهد، زیرا میدانست خانوادهاش از نظر مالی در شرایط دشواری هستند و سفر به عراق برای آنها هزینه زیادی داشته است. اما مسئولان اجازه ندادند پول را به خانوادهاش تحویل دهد.
پس از بازگشت از ملاقات، تمام مسئولیتهای دفتری و همچنین پول او را گرفتند. سپس ساعتها از او بازجویی کردند و از او پرسیدند چرا برخلاف سیاستهای گروه با خانوادهاش صحبت کرده است.
ادامه دارد …





