گفتگو

از فریب در فضای مجازی تا فرار از اردوگاه

روایت هیرا از جذب، تهدید، شکنجه و مرگ در تشکیلات پارت آزادی کردستان

نام مصاحبه‌شونده در این گزارش برای حفظ جان او «هیرا» ذکر شده است. همچنین نام شهر محل سکونت او نیز تغییر داده شده و «مریوان» نامی مستعار برای محل سکونت وی است. این گزارش بر اساس یک مصاحبه صوتی و تصویری با «هیرا» تهیه شده است؛ مصاحبه‌ای که در منزل او، در یکی از محله‌های شهر محل سکونتش انجام شده است.

هیرا در این گفت‌وگو، تجربه خود از نحوه آشنایی و ارتباط با اعضای «پارت آزادی کردستان» (پاک)، خروج از ایران در سن پانزده‌سالگی، انتقال به مقرهای این گروه در اقلیم کردستان عراق، زندگی در ساختار نظامی تشکیلات، تهدید، شکنجه، حبس انفرادی، تلاش‌های مکرر برای فرار، مشاهده مرگ و خودکشی برخی از اعضا و در نهایت فرار خود را با جزئیات شرح می‌دهد.

هیرا می‌گوید در هجدهم بهمن‌ماه سال ۱۳۸۳ متولد شده و در سال ۱۳۹۹، زمانی که حدود پانزده سال و چند ماه داشت، با گروه «پارت آزادی کردستان» آشنا شد.

به گفته او، آغاز این ارتباط به فضای مجازی و شبکه اجتماعی اینستاگرام بازمی‌گردد. او در حال گشت‌وگذار در اینستاگرام بود که پستی از یکی از اعضای این گروه مشاهده کرد. در آن پست، دختری در حال مصاحبه دیده می‌شد که اسلحه‌ای در دست داشت.

هیرا می‌گوید دیدن آن صحنه برایش جذاب و هیجان‌انگیز بود و با خود فکر می‌کرد در کشور و محیطی که او در آن زندگی می‌کند، چنین تصویری از یک دختر مسلح و نظامی وجود ندارد.

او از روی کنجکاوی و علاقه، آن پست را لایک کرد.

به گفته هیرا، پس از همان لایک، بلافاصله از طریق دایرکت اینستاگرام با او تماس گرفته شد و گفت‌وگو آغاز شد.

اعضای گروه از او پرسیدند آیا به آن‌ها و گروه‌شان علاقه دارد و چرا پست مربوط به آن‌ها را لایک کرده است.

هیرا می‌گوید در پاسخ، بدون پنهان‌کاری از علایق خود گفت و توضیح داد که ورزشکار است و به اسلحه و مسائل نظامی علاقه زیادی دارد.

او می‌گوید در ابتدای ارتباط، گفت‌وگوها عادی و دوستانه بود. اعضای گروه‌ به او می‌گفتند: «ما اصلاً قصد نداریم تو را به اینجا بیاوریم؛ ما خیلی عادی و مثل یک رفیق داریم با تو حرف می‌زنیم.» به گفته هیرا، او نیز این توضیح را پذیرفت و گفت‌وگوها ادامه پیدا کرد. آن‌ها درباره علایق او سؤال می‌کردند و او از ورزش و علاقه‌اش به سلاح و مسائل نظامی صحبت می‌کرد. اعضای گروه نیز مدام او را تشویق می‌کردند و می‌گفتند: «خیلی عالیه، آفرین!»

او می‌گوید حدود یک ماه با پسری که عضو گروه‌ بود به همین شیوه در ارتباط بود اما به گفته هیرا، پس از حدود یک ماه، لحن این فرد تغییر کرد و ارتباط از گفت‌وگوهای عادی به تهدید و اجبار رسید.

او می‌گوید آن فرد به او گفت: «باید بلند شوی و بیایی عضو گروه‌ بشوی؛ اگر نیایی برایت خیلی بد تمام می‌شود! من کسی هستم که قبلاً در ایران دستگیر شده بودم و بعد به گروه‌ آمدم و حالا دوباره برای انجام مأموریت به داخل ایران برگشته‌ام و علیه دولت ایران فعالیت و به نوعی جاسوسی می‌کنم. اگر مأموران امنیتی بفهمند تو با من حرف زده‌ای، برایت خیلی بد تمام می‌شود، پس سعی کن خودت به گروه بپیوندی.»

هیرا می‌گوید در آن زمان تنها پانزده سال و چند ماه داشت. او همچنین در خانواده‌ای سنتی و مذهبی زندگی می‌کرد و می‌گوید محدودیت‌های زیادی در خانه برای او وجود داشت. به گفته او، اعضای گروه‌ نیز هم‌زمان مدام به او می‌گفتند که در مقرهای این گروه «آزادی کامل» وجود دارد و او می‌تواند هر کاری که بخواهد انجام دهد.

او می‌گوید پس از جدی شدن تهدیدها، از سوی دیگر به دلیل شرایط خانوادگی و تصویری که از آزادی در ذهنش ساخته شده بود، مخالفتی جدی با رفتن نداشت. در نهایت تصمیم گرفت و با اعضای گروه هماهنگ شد.

به گفته او، نیروهای وابسته به گروه‌ به دنبال او آمدند و او را تا شهر سقز منتقل کردند اما تلفن همراهی که در خانه استفاده می‌کرد، تلفن شخصی او نبود و به‌صورت مشترک با برادرش از آن استفاده می‌کرد. خانواده هیرا پیام‌های او را بررسی کرده و متوجه شده بودند که او از خانه خارج شده است.

به گفته او، خانواده‌اش با پلیس تماس گرفتند و مأموران پلیس در سقز او را پیدا کردند. هیرا می‌گوید مأموران او را دستگیر کرده و به خانواده‌اش تحویل دادند. او می‌گوید در مجموع دو بار از خانه فرار کرد. پس از بازگشت به خانه، خانواده‌اش برنامه‌های اینستاگرام و تلگرام را از تلفن همراه حذف کردند. با این حال، او به دلیل استفاده از برنامه «شاد» برای درس و مدرسه همچنان به تلفن همراه دسترسی داشت.

به گفته هیرا، اعضای گروه‌ که احتمال می‌دادند ارسال پیام از طریق «شاد» خطرناک باشد، این بار از طریق فیس‌بوک دوباره با او ارتباط برقرار کردند.

هیرا می‌گوید تهدیدها در فیس‌بوک بسیار جدی‌تر شد. اعضای گروه به او می‌گفتند: «اگر پلیس از ماجرا باخبر شود، بدون معطلی یک نفر از اعضای خانواده‌ات را می‌کشیم؛ کشتن خانواده‌ات برای ما خیلی ساده است.»

او می‌گوید برای اثبات اینکه اطلاعات دقیقی از او و خانواده‌اش دارند، آدرس دقیق خانه پدرش، کروکی محله و حتی عکسی را که به گفته او مخفیانه از بیرون و از پنجره اتاق خوابش گرفته شده بود، برایش ارسال کردند.

هیرا می‌گوید اعضای گروه به او گفته بودند: «فکر می‌کنی برای ما کار سختی است؟ ما خیلی بیشتر از آنچه تصور کنی به تو نزدیکیم. کشتن خود تو برای ما کاری ندارد اما کشتن اعضای خانواده‌ات برای ما راحت‌تر است و این‌طوری بیشتر زجر می‌کشی! پس اگر بفهمیم حتی یک کلمه به پلیس درباره ما حرفی زده‌ای، شک نکن که خانواده‌ات را جلوی چشمانت قتل‌عام می‌کنیم.»

به گفته هیرا، فردای همان شبی که از طریق فیس‌بوک با اعضای گروه‌ گفت‌وگو کرده بود، خانواده‌اش متوجه ارتباط دوباره او شدند. آن شب پدرش به شدت عصبانی شد و او را تنبیه کرد. او می‌گوید همین برخورد، تصمیمش برای فرار و پیوستن به گروه‌ را قطعی‌تر کرد.

هیرا می‌گوید با خود فکر می‌کرد خانواده‌اش به جای اینکه با او صحبت کنند، او را نصیحت کنند و از او بخواهند به سمت این گروه‌ها نرود، او را تنبیه کردند و همین مسئله باعث شده احساس کند آن‌ها نیز نمی‌خواهند او در خانه بماند.

صبح روز بعد، در حالی که درِ حیاط خانه قفل شده بود تا نتواند خارج شود، از روی در خانه بالا رفت و خود را به کوچه رساند. به گفته او، در کوچه فردی وابسته به گروه‌ حضور داشت که وانمود می‌کرد مشغول نقاشی کشیدن روی دیوار است. این فرد پس از دیدن او اشاره کرد و هیرا به سمتش رفت. او می‌گوید آن فرد با لحنی طلبکارانه گفت: «ما چند روز است اینجا معطل و منتظر توییم، چرا این‌قدر دیر کردی؟» پس از آن، او را به سر خیابان فرستادند.

به گفته هیرا، یک خودروی پژوی نقره‌ای در آنجا منتظر او بود. او سوار خودرو شد و به سمتی نامعلوم حرکت کردند.

هیرا می‌گوید پس از چند ساعت توقف در یک محل ناشناخته، او را به سمت یک روستای مرزی منتقل کردند؛ منطقه‌ای کاملاً کوهستانی که دره، رودخانه و مسیرهای سنگلاخی داشت.

او می‌گوید در مسیر به یک دره رسیدند و با استفاده از طناب از صخره‌های آن پایین رفتند و از مرز عبور کردند تا به منطقه‌ای به نام «جهه (لاه)» رسیدند.

به گفته هیرا، پس از رسیدن به آن منطقه، یک خودروی تویوتا ۴.۵ که در اصطلاح محلی به آن «میگ زمینی» گفته می‌شد، از سوی گروه‌ به دنبال او آمد. یک دست لباس نظامی برایش آوردند که بسیار بزرگ و گشاد بود و به‌وضوح نشان می‌داد او نیرویی تازه‌وارد است.

به گفته او، برای عبور از ایست‌های بازرسی و جلوگیری از بازداشت او به دلیل ورود غیرقانونی، اعضای گروه یک کارت شناسایی جعلی برایش تهیه کرده بودند. او می‌گوید وقتی کارت را دید، متوجه شد نامش را «شیرین» ثبت کرده‌اند و سال تولدش را سال ۲۰۰۰ میلادی نوشته‌اند؛ به این ترتیب، او که در آن زمان حدود پانزده سال داشت، در مدارک بیست‌ساله معرفی شده بود.

هیرا می‌گوید با دیدن این کارت متوجه شد که عضویت افراد زیر هجده سال در آن ساختار ممنوع تلقی می‌شود و اعضای گروه برای عبور او از ایست‌های بازرسی، سنش را افزایش داده‌اند.

به گفته او، در هر سیطره و ایست‌بازرسی نظامی، مأموران با دیدن چهره او نسبت به سنش تردید می‌کردند و می‌پرسیدند این دختر چند سال دارد؛ اما همراهان گروهی پاسخ می‌دادند که او بیست سال دارد و تنها چهره‌ای کودکانه دارد. به این ترتیب از ایست‌های بازرسی عبور کردند تا به ورودی مقر اصلی رسیدند. در ورودی مقر نیز ایست‌بازرسی دیگری وجود داشت و از او سؤالاتی پرسیده شد.

مقر اصلی در منطقه‌ای وسیع در حوالی شهر کویه قرار داشت و این منطقه، به گفته او، از سوی بارزانی‌ها و حکومت اقلیم کردستان در اختیار گروه پاک قرار گرفته بود و تشکیلات در آنجا فعالیت می‌کرد. پس از عبور از ایست‌بازرسی، او را به بخش پذیرش منتقل کردند.

هیرا می‌گوید در پذیرش حدود سی دختر و زن حضور داشتند که هم‌زمان وارد نشده بودند. برخی از آن‌ها حدود بیست روز تا یک ماه در آنجا منتظر مانده بودند. بخش پذیرش، به گفته او، مخصوص زنان بود.

در آنجا یک دست لباس متناسب با اندازه بدنش به او دادند و سپس همه دختران را برای برگزاری جلسه‌ای جمع کردند.

در این جلسه برای هر فرد یک نام مستعار و سازمانی انتخاب می‌شد. برای او نیز با توجه به علاقه‌اش به ورزش و چابکی‌اش، نام سازمانی «تیزبال» انتخاب شد. مسئولان تأکید کردند هیچ‌کس نباید نام واقعی دیگران را بداند و همه باید یکدیگر را تنها با نام‌های سازمانی صدا بزنند تا در صورت فرار یک عضو، هویت واقعی افراد دیگر فاش نشود.

دختران یکی پس از دیگری با نام‌های سازمانی مانند «دلژین» و «سرور» خود را معرفی کردند.

هیرا می‌گوید در پایان جلسه، آن‌ها مانند نیروهای نظامی پا کوبیدند، به یکدیگر تبریک گفتند و شروع به خندیدن کردند اما در میان آن جمع، هیرا متوجه دختری شد که در گوشه‌ای نشسته بود، ناراحت به نظر می‌رسید و با پوزخندی معنادار به او نگاه می‌کرد.

هیرا می‌گوید از روی کنجکاوی به سمت او رفت و پرسید: «چرا به من نگاه می‌کنی و پوزخند می‌زنی؟» دختر با همان پوزخند تلخ پاسخ داد: «خاک بر سرت که آمدی اینجا! تو اصلاً نمی‌فهمی چه بلایی سر خودت آورده‌ای!»

هیرا می‌گوید در آن روزهای نخست، به دلیل هیجان و تصوراتی که از آنجا داشت، معنای حرف این دختر را درک نمی‌کرد. دیدن دخترانی بدون حجاب، انجام کارهای شخصی، داشتن اسلحه و حضور در ساختار نظامی برای او جذاب بود. یک ماه بعد، مراسمی مشترک میان مقر دختران و مقر پسران برگزار شد. هیرا می‌گوید مقر دختران و پسران کاملاً از یکدیگر جدا بود.

در جریان آن مراسم، او می‌گوید متوجه شد برخی از پسران با نگاه‌هایی که از نظر او زننده و تحقیرآمیز بود، به دختران نگاه می‌کنند؛ نگاهی که خودش آن را به نگاه خریداران در بازار برده‌فروشان تشبیه می‌کند.

همان دختری که در نخستین روز ورود به او هشدار داده بود، «شیلان» نام داشت. به گفته هیرا، شیلان در طول آن یک ماه به او نزدیک شده بود و از سر دلسوزی نسبت به حضور او در آنجا واکنش نشان می‌داد اما به دلیل ترس از جاسوس‌ها چیزی نمی‌گفت.

در مراسم، شیلان به او گفت: «حالا فهمیدی چرا می‌گفتم خودت را بدبخت کردی؟ می‌بینی؟ من هم به خاطر یکی از همین پسرها بلند شدم، زندگی‌ام را رها کردم و به گروه آمدم. اسمش هیوا بود؛ هیوا یک سال تمام روی مغز من کار کرد که عاشق توام، بیا تا با هم ازدواج کنیم اما به محض اینکه پایم به اینجا رسید مرا رها کرد و حتی اجازه ملاقات خصوصی هم به ما ندادند.»

هیرا می‌گوید از شیلان پرسید چرا پسرها این کار را می‌کنند؟. شیلان توضیح داد: «این کار برایشان امتیاز دارد؛ هر پسری بتواند دختری را جذب کند، مقام بالاتر، رده نظامی و پول می‌گیرد.»

شیلان همچنین، به گفته هیرا، درباره پرداخت‌هایی که به گروه انجام می‌شود، توضیحاتی ارائه کرد و گفت: «دولت بارزانی بابت هر پیشمرگه‌ای که جذب پاک شود، ماهانه شصت و پنج میلیون دینار، یا به ارزش ریالی آن، به گروه و شخص حسین یزدان‌پناه پول می‌دهد.»

هیرا می‌گوید برداشت خودش این بود که نیروهای جذب‌شده از ایران، به‌ویژه نوجوانان و جوانان، به عنوان نیروهای دفاعی و سپر انسانی مورد استفاده قرار می‌گیرند و در صورت وقوع جنگ، به جای نیروهای محلی به خطوط درگیری فرستاده می‌شوند.

به گفته او، در میان دختران حاضر در مقر، افراد مختلفی با سرگذشت‌های گوناگون حضور داشتند؛ دخترانی که خانواده‌هایشان آن‌ها را نمی‌خواستند، کسانی که خانواده‌شان قصد داشتند آن‌ها را به اجبار به ازدواج وادار کنند، زنانی که از آزار همسرانشان فرار کرده بودند و افرادی که هرکدام مشکلات خانوادگی یا شخصی خاصی داشتند.

او می‌گوید پسران حاضر در تشکیلات نیز هرکدام با مشکلات و پرونده‌های خاص خود وارد شده بودند.

هیرا با مشاهده این واقعیت‌ها، تصورش از آزادی، برابری و موفقیتی که پیش از ورود به مقر از گروه پاک در ذهن خود ساخته بود، به‌طور کامل فرو ریخت. او می‌گوید پس از مدتی درخواست کرد تلفن همراه داشته باشد، اما متوجه شد داشتن تلفن برای دختران به‌شدت ممنوع است.

مسئولان می‌گفتند: «دخترها احساساتی هستند و زود فریب می‌خورند.»

هیرا می‌گوید تبعیض جنسیتی در آنجا شدید بود و دختران حتی به حداقل امکاناتی که پسران در اختیار داشتند نیز دسترسی نداشتند.

او همچنین از خواستگاری‌های اجباری و فشار برای ازدواج سخن می‌گوید. به گفته هیرا، او شخصاً سه یا چهار بار با خواستگاری‌های اجباری مواجه شد.

ابتدا با لحنی آرام به او می‌گفتند: «اگر ازدواج کنی فرمانده می‌شوی، آسایش و آرامش پیدا می‌کنی و کسی جرئت نمی‌کند به تو چیزی بگوید.»

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا