نام مصاحبهشونده در این گزارش برای حفظ جان او «هیرا» ذکر شده است. همچنین نام شهر محل سکونت او نیز تغییر داده شده و «مریوان» نامی مستعار برای محل سکونت وی است.
این گزارش بر اساس یک مصاحبه صوتی و تصویری با «هیرا» تهیه شده است؛ مصاحبهای که در منزل او، در یکی از محلههای شهر محل سکونتش انجام شده است. هیرا در این گفتوگو، تجربه خود از نحوه آشنایی و ارتباط با اعضای «پارت آزادی کردستان» (پاک)، خروج از ایران در سن پانزدهسالگی، انتقال به مقرهای این گروه در اقلیم کردستان عراق، زندگی در ساختار نظامی تشکیلات، تهدید، شکنجه، حبس انفرادی، تلاشهای مکرر برای فرار، مشاهده مرگ و خودکشی برخی از اعضا و در نهایت فرار خود را با جزئیات شرح میدهد.
خلاصه گذشته : هیرا در پانزدهسالگی از طریق اینستاگرام با «پارت آزادی کردستان» (پاک) آشنا شد؛ آشناییای که به تهدید علیه جان خانوادهاش انجامید و او را وادار به فرار از خانه و ورود غیرقانونی به مقر گروه در کویه کرد. در آنجا با تبعیض جنسیتی، شکنجه، و فشار برای ازدواج با «ریباز شریفی»، از فرماندهان ارشد گروه، روبهرو شد. در ملاقاتی کنترلشده با خانواده در اربیل، خواستار بازگشت شد، اما بهجای آزادی، تحت بازجویی و تنبیه قرار گرفت. در قسمت سوم، پس از افشای طرح فرار دستهجمعی توسط دوستش «سوما»، هیرا هدف موج تازهای از شکنجه شد؛ نگهبانی اجباری در سرمای زمستان، کشف سیمچین پنهانش، و ضربوشتمی شدید که به آسیب جدی ستون فقراتش انجامید و از عمل جراحی محرومش کردند. یک ماه در انفرادی نگه داشته شد و تحت فشار، اعترافی ویدیویی گرفتند. سپس شاهد فرار و اعدام دوستش «شیلان» به دست ریباز شریفی شد و کمی بعد، خودکشی دختری دیگر به نام «هاوار» را نیز از نزدیک دید.
پس از مدتی، خانواده هیرا بار دیگر و بهصورت سرزده برای ملاقات با او آمدند. به گفته هیرا، گروه برای جلوگیری از ایجاد حساسیت و واکنش در میان مردم کردستان ایران، اجازه ملاقات را صادر کرد.
او میگوید در اتاق ملاقات دوربینها و مراقبان متعددی حضور داشتند. برای حفظ جان خانوادهاش، هیرا میگوید مقابل دوربینها به دروغ گفت که از ماندن در آنجا راضی است و آنجا را دوست دارد.
مادر او بیتابی میکرد و گریه میکرد. هیرا میگوید آن شب در کنار پدرش خوابید. حدود ساعت چهار صبح از خواب بیدار شد و متوجه شد مراقبان خوابیدهاند و دوربین نیز در حال ضبط نیست. او آرام پدرش را بیدار کرد و گفت: «پدر، من دیگر نمیتوانم بمانم و میخواهم فرار کنم، اما به مادرم چیزی نگو و پیش کسی حرفی نزن.»
صبح روز بعد، زمانی که ریباز شریفی آمد، پدر هیرا به او گفت: «چرا نمیگذاری دخترم برگردد؟ خودش دیشب التماس کرد که میخواهد بیاید!»
به گفته هیرا، ریباز برای آرام کردن و دستبهسر کردن پدرش گفت: «باشه، کارهای ترخیصش را میکنم و میفرستمش.» اما هیرا میگوید به محض رفتن پدرش، او را به یک سلول انفرادی بسیار کوچک منتقل کردند.
ابعاد این سلول، به گفته او، حدود یکونیم متر در یکونیم متر بود. سلول برق نداشت و در تاریکی مطلق قرار داشت. او میگوید دستهایش نیز بسته شده بود. هیرا تصمیم گرفت دست به اعتصاب غذا و آب بزند. او میگوید یک هفته هیچ آب و نانی نخورد تا جایی که به سختی نفس میکشید.
به گفته هیرا، مرگ هر پیشمرگه به معنای قطع کمکهزینه ماهانهای بود که به گفته او دولت بارزانی به گروه پرداخت میکرد. به همین دلیل، زمانی که بیهوش شد، او را به بیمارستان منتقل کردند و احیا کردند. حتی روی تخت بیمارستان نیز، به گفته او، یک مراقب مسلح بالای سرش قرار داشت.
پس از بازگشت به سلول، هیرا میگوید حدود یک ماه بعد اجازه یافت به حمام برود. او میگوید در مقر پاک، موهای دختران را از بیخ میتراشیدند. هیرا از آتوسا یاد میکند و میگوید آتوسا که پنج سال در آنجا حضور داشت، موهایش کاملاً کوتاه بود. به گفته هیرا،
آتوسا به او گفته بود موهای دختران را به این دلیل میتراشند که اگر دختری فرار کند، با ظاهر متفاوت و موهای تراشیده در جامعه عراق بهعنوان فردی غیرعادی یا بدنام شناخته شود و امکان شناسایی و بازداشت او افزایش یابد. موهای بلند هیرا نیز که به گفته خودش تا زیر کمرش میرسید، بهطور کامل تراشیده شده بود.
در حمام، او متوجه یک سوزن تیغمانند شد که در شکاف و درز دیوار پنهان شده بود. آن را برداشت و در میان باقیمانده موهای سرش پنهان کرد و به سلول بازگرداند. هیرا میگوید روزها با آن سوزن تمرین کرد تا بتواند قفل دستبندش را باز کند. پس از تمرین، سوزن را در شکاف گوشه دیوار پنهان میکرد.
او همچنین زمان رفتوآمد نگهبانان را بهطور کامل حفظ کرده بود. به گفته او، نگهبانان روزی یک بار، بین ساعت نه تا ده شب، برای آوردن نان و آب به سلول میآمدند و پس از آن تا صبح سرکشی نمیکردند. شب پنجشنبه، پس از سرکشی شبانه نگهبانان، هیرا دستبند خود را باز کرد. سپس با فلز دستبند، شیشه دودی پنجره کوچک بالای سلول را شکست. دستش با خرده شیشه بریده شد.
هیرا بدون کفش، خود را از پنجرهای که حدود دو متر از زمین ارتفاع داشت، به پایین انداخت. این سقوط دوباره ضربه شدیدی به مهرههای آسیبدیده کمرش وارد کرد. آن محوطه، به گفته او، مربوط به خانههای اعضای متأهل و باغهای انار بود.
هیرا میگوید بهآرامی و با احتیاط از میان درختان انار و شیب تند زمین عبور کرد تا به فنسهای مرزی رسید. او میگوید پایههای ضربدری فنس تا حدود یک متر زیر خاک قرار داشت و امکان کندن زمین وجود نداشت.
به گفته او، از فنس دو متری بالا رفت و از بالای سیمهای خاردار حلقوی خود را به سمت دیگر پرتاب کرد. سیمهای خاردار، به گفته او، دستها، رگها و بخشهای مختلف بدنش را زخمی و پاره کردند و خون زیادی از بدنش رفت. در سوی دیگر فنس، مزارع بلند گندم قرار داشت. هیرا میگوید زمان فرار او اواخر بهار و فصل درو بود.
او خود را میان بوتههای گندم انداخت. یکی از سگهای نگهبان به دلیل بوی خون متوجه حضور او شد و شروع به پارس کردن کرد. پروژکتورهای اردوگاه روشن شدند و نگهبانان جستوجو را آغاز کردند.
اما به گفته هیرا، آنها بیشتر داخل محدوده فنس را جستوجو میکردند، زیرا باور نداشتند کسی بتواند از آن سیمهای خاردار عبور کند. او خود را میان گندمها کشاند و به دیواره سنگی یک کوه در نزدیکی محل چسباند.
نگهبانان، به گفته او، تصور کردند سگها گربهای دیدهاند و پس از حدود نیم ساعت به محل خود بازگشتند. به محض رفتن نگهبانان، هیرا با پاهای برهنه و زخمی شروع به دویدن کرد. او میگوید خردهشیشهها، سنگهای تیز و خارها وارد پاهایش میشدند، اما به دلیل اضطراب در آن لحظه درد زیادی احساس نمیکرد.
به گفته او، تا حدود یک هفته پس از فرار قادر به راه رفتن نبود. هیرا میگوید در آن زمان یک بلوز شبرنگ نارنجی و یک شلوار گرمکن آبی به تن داشت که در جریان عبور از سیمهای خاردار پارهپاره شده بود. از ساعت نه شب تا حدود شش صبح، در مسیر ناهموار میان کویه و اربیل یکنفس حرکت کرد و دوید. نزدیک طلوع آفتاب به چند خانه در منطقهای نسبتاً هموار رسید.
به گفته او، همه خانهها خالی بودند، به جز یک خانه که خانواده ساکن آن نیز قصد داشتند همان روز اسبابکشی کنند و محل را ترک کنند. هیرا میگوید زن صاحبخانه صبح زود بیدار شده بود و با دیدن وضعیت خونین و آشفته او شوکه و ترسیده بود. او از زن خواهش کرد: «نترسید، فقط یک لیوان آب به من بدهید!»
زن صاحبخانه پنج دختر و یک پسر داشت. او میگوید این زن با دیدن چهرهاش شروع به گریه کرد و گفت: «دختر من سه هفته پیش از دنیا رفته و چشمهای تو دقیقاً مثل چشمهای اوست؛ خیالت راحت باشد، کمکت میکنم.»
ساعت حدود دوازده ظهر، به گفته هیرا، نیروهای وابسته به حسین یزدانپناه رد او را تا نزدیکی آن روستا پیدا کرده بودند. او از پشت پنجره میدید که نیروهای گروه در کوهها به دنبال او میگردند. در گوشه خانه، یک یخچال ایستاده سوپرمارکتی وجود داشت.
اعضای خانواده تمام وسایل داخل یخچال را خالی کردند، اما سیم آن را از برق نکشیدند تا خاموش بودن یخچال توجه کسی را جلب نکند. هیرا را با یک پتو داخل یخچال پنهان کردند. هیرا میگوید حسین یزدانپناه شخصاً وارد خانه شد.
به گفته او، یزدانپناه پیش از این از آن خانواده شیر خریداری میکرد و به همین دلیل با آنها آشنا بود. هیرا میگوید او برای جستوجویش داستانی مطرح کرد و گفت: «یک دختر دیوانه از مقرمان فرار کرده که نامزدش در بمباران هوایی ایران شهید شده و خودش دیابت شدید دارد و اگر انسولین نزند میمیرد؛ مثل دخترم نگرانش هستم!»
هیرا میگوید حدود چهار ساعت در سرمای شدید یخچال پنهان ماند. شدت سرما به حدی بود که موهایش یخ زده بود و احساس میکرد در حال از دست دادن هوشیاری است.
در ساعت آخر، دختر خانواده از ترس اینکه او یخ بزند، یخچال را از برق کشید. پس از رفتن حسین یزدانپناه، هیرا از یخچال خارج شد؛ اما به دلیل تفاوت شدید دمای محیط و وضعیت جسمیاش، بیهوش شد و حدود دو ساعت از هوش رفت.
آن خانواده دستها و پاهای او را پانسمان کردند. هیرا میگوید پس از هجده ماه دوری از ایران، حتی پیششماره کشور ایران، یعنی ۰۰۹۸، را فراموش کرده بود. او از دختر خانواده خواست برنامه اینستاگرام را نصب کند.
سپس در بخش جستوجوی اینستاگرام، نام افراد همشهریاش را جستوجو میکرد و به آنها پیام میداد. او مینوشت: «تو را به خدا به این شماره زنگ بزنید و به پدرم بگویید اینستاگرام نصب کند!»
اما به گفته او، ابتدا هیچکس به پیامها اعتماد نمیکرد. تا اینکه به صفحه یک فیلمبردار همشهریاش به نام «زانیار» رسید. هیرا به او پیام داد و تماس تصویری برقرار شد. او در تماس تصویری دستبند، چهره و زخمهای بدنش را به زانیار نشان داد و از او خواست فوراً با پدرش تماس بگیرد.
به گفته هیرا، زانیار موضوع را به خانواده او اطلاع داد. خواهرش نیز یک صفحه ایجاد کرد و تماس تصویری برقرار شد. هیرا میگوید وقتی خانواده صدای او را شنیدند، فضای خانهشان پر از گریه و شیون شد. تماس، به گفته او، ساعت دو بعدازظهر برقرار شد.
هیرا میگوید پدر و مادرش ساعت ده شب با مقداری آذوقه و خوراکی برای تشکر از خانوادهای که به او کمک کرده بودند، وارد عراق شدند. پس از آن، او را به کنسولگری ایران در سلیمانیه بردند.
به گفته هیرا، مسئولان کنسولگری توضیح دادند که بازگشت قانونی او به ایران نیازمند اخذ اماننامه و مجوز حقوقی از داخل ایران است و این فرایند ممکن است حدود یک ماه طول بکشد. اما او میگوید ماندن در عراق برایش به معنای احتمال کشته شدن به دست نیروهای پاک بود.
به همین دلیل، همراه خانواده به اداره اقامت، یا «آسایش»، در اربیل رفتند تا خود را دیپورت کنند. اما به گفته او، در آنجا نیز اعلام شد که خروج و دیپورت او نیازمند تأیید گروه است. هیرا میگوید خانوادهاش بهشدت اصرار و پافشاری کردند. با مشاهده جراحات سنگین بدن او و اصرار خانواده، نیروهای آسایش در نهایت یک خودرو در اختیار آنها قرار دادند و آنها را به مرز باشماق منتقل کردند.
هیرا میگوید وقتی در مرز باشماق سربازان ایرانی را دید، احساس عجیبی داشت. او میگوید هجده ماه به آنها گفته شده بود نیروهای ایرانی دشمن هستند، اما اکنون همان نیروها را راه نجات خود میدید.
با این حال، به گفته او، مأموران مرزی اعلام کردند که بدون مجوز قانونی امکان ورود او به ایران وجود ندارد. هیرا و خانوادهاش سه روز در نقطه صفر مرزی، میان ایران و عراق، در بلاتکلیفی و نگرانی از احتمال ترور باقی ماندند.
او میگوید مادرش با گریه از مأموران درخواست کرد: «دخترم را به عنوان یک متهم بازداشت کنید، فقط نگذارید اینجا بماند!» در نهایت، مأموران ایرانی او را تحویل گرفتند. هیرا میگوید ابتدا حدود هشت ساعت در مرز و سپس ساعتها در مریوان از او بازجویی شد. قرار بود او به بازداشتگاه منتقل شود.
اما پس از ارجاع پرونده به دادستانی، دادستان با بررسی شناسنامه او اعلام کرد: «طبق قانون، بازداشت و بازجویی از افراد زیر هجده سال ممنوع است.» به گفته هیرا، در نتیجه این تصمیم، روند بازداشت و بازجویی متوقف شد و او همراه خانواده به محل زندگی خود بازگشت.
پس از بازگشت نیز، به گفته او، تنها چند جلسه سؤال و جواب اداری انجام شد و در نهایت پرونده بسته شد. اما بازگشت به خانه برای هیرا پایان مشکلات نبود.
او میگوید پس از بازگشت، خانه پدری برایش محیطی غریب و عذابآور شده بود. هیرا میگوید احساس میکرد در خانه پدرش فردی اضافی است و دیگر اعضای خانواده را مانند گذشته نمیشناسد. طعنهها و سرزنشهای اطرافیان، به گفته او، فشار روانی شدیدی بر او وارد میکرد.
او میگوید برخی به او میگفتند: «دو سال نبودی و معلوم نیست چه کردهای.» هیرا میگوید این سخنان روح او را خرد میکرد. او در پایان روایت خود میگوید بارها تصمیم به خودکشی گرفته و تا آستانه مرگ پیش رفته است.
اما به گفته او، هر بار تنها به دلیل علاقه عمیق و وابستگی شدیدش به برادر کوچکترش از انجام این کار منصرف شده و به زندگی بازگشته است.
فایل صوتی و تصویری این مصاحبه در آرشیو دیدبان حقوق بشر کردستان ایران موجود است و با رعایت اصول محرمانگی و حفاظت از هویت و امنیت مصاحبهشونده، در صورت ارائه درخواست رسمی به دیدبان حقوق بشر کردستان ایران، میتواند در اختیار محققان، حقوقدانان، مستندسازان، پژوهشگران و فعالان حقوق بشر قرار گیرد.





