گزارش

چهارده روز در غار برفی

روایتی از نحوه جذب، شرایط سخت زندگی در مقر‌های پژاک و تلاش یک نوجوان برای بازگشت به آغوش خانواده

سامان حمیدنژاد در یکی از روستاهای اطراف یکی از شهرهای مرزی آذربایجان غربی زندگی می‌کند. او متولد همان روستا است و دوران کودکی و نوجوانی خود را نیز در روستا گذرانده است. سامان لهجه‌ای غلیظ دارد و بنا بر توضیحات خودش، تنها پنج کلاس درس خوانده و تحصیلاتش در همان مقطع متوقف شده است. روایت او از دوران نوجوانی و تجربه حضور کوتاه‌مدتش در میان نیروهای پژاک، روایتی از سرمای شدید، انزوا، ترس، محرومیت و تلاش برای بازگشت به خانواده است.

زمستان سال ۱۳۹۴ بود و همه‌جا را برف گرفته بود. سامان حمیدنژاد هفده سال بیشتر نداشت. تازه فیسبوک نصب کرده بود و شب‌ها در گروه‌های کردی می‌چرخید. همان‌جا بود که پیامی دریافت کرد. فردی به‌طور مداوم با او ارتباط می‌گرفت، هر روز صحبت می‌کرد و از او می‌خواست به آنجا برود. سامان در آن زمان اطلاعاتی درباره پژاک نداشت و نمی‌دانست قرار است با چه شرایطی روبه‌رو شود. هیچ تصویری از کوه، غار، اتاق‌های زیرزمینی یا شرایط زندگی در آنجا نداشت. تصورش این بود که رفتن، تقریباً به سادگی برگشتن خواهد بود.

او خودش را به بانه رساند؛ یکی از شهرهای مرزی آذربایجان غربی. فردی به دنبال او آمد، سوارش کرد و از طریق مسیری قاچاقی از مرز خارجش کرد. آن سوی مرز، دیگر جاده‌ای وجود نداشت؛ فقط برف، کوه و سرمای شدید بود.

به گفته سامان، او را به غاری در دل کوه بردند. اتاقی زیرزمینی و نمناک که بخشی از دیوارهای آن سیمانی و بخش‌هایی نیز با نایلون پوشانده شده بود. حدود دو تا سه متر برف روی زمین نشسته بود و هیچ بخاری برای گرم شدن وجود نداشت. نه تلویزیونی وجود داشت، نه تلفنی و نه هیچ وسیله‌ای برای ارتباط با دنیای بیرون. به او یک پتو و چیزی برای گذاشتن زیر سر دادند و گفتند همان‌جا، روی زمین صاف، بخوابد.

قرار بود سه یا چهار ماه بعد، پس از پایان فصل برف، آموزش‌ها آغاز شود؛ اما سامان پیش از آنکه آموزشی شروع شود، متوجه شد که نمی‌تواند در آن شرایط بماند.

او می‌گوید در آن اتاق چند پسر دیگر نیز حضور داشتند که همگی تقریباً هم‌سن‌وسال خودش بودند؛ پانزده و شانزده ساله. به گفته او، اجازه نداشتند با یکدیگر صحبت کنند. سامان می‌گوید در همان سیزده یا چهارده روزی که در آن محل بود، شش یا هفت بار نزد مسئولان رفت و گفت که می‌خواهد برگردد و خانواده‌اش نمی‌دانند او کجاست. هر بار با پاسخ تندتری مواجه شد.

به گفته سامان، یکی از فرماندهان در پاسخ به درخواست‌های مکرر او گفته بود: «فکر کردی آمدی مغازه خرید کنی که حالا می‌خواهی برگردی؟ به این راحتی‌ها نمی‌گذاریم بروی.»

سامان می‌گوید در ایران بزرگ شده بود و تا آن زمان سختی‌هایی از این جنس را تجربه نکرده بود. دلتنگی برای خانواده فشار زیادی بر او وارد می‌کرد و خودش به این نتیجه رسیده بود که فردی که خانواده دارد، نمی‌تواند به‌راحتی چنین شرایطی را تحمل کند.

او تجربه آن روزها را فراتر از سرمای شدید توصیف می‌کند و از «درد و رنج بی‌پایان» در میان نیروهای پژاک سخن می‌گوید. به گفته او، «گروه‌های مسلح همین است؛ درد و بیچارگی.»

سامان همچنین می‌گوید در آن محل کودکان و نوجوانان زیادی حضور داشتند؛ از جمله دختران و پسرانی دوازده، سیزده و چهارده ساله که به گفته او، مسلح بودند. او همچنین از تعدادی نوجوان شانزده و هفده‌ساله از میان کردهای ترکیه یاد می‌کند و می‌گوید آنها نیز بسیار کم‌سن‌وسال بودند و در همان شرایط زندگی می‌کردند.

به گفته سامان، غذا و امکانات مناسب وجود نداشت. او که در نوجوانی و پیش از این ماجرا در یک تصادف طحالش را از دست داده بود، می‌گوید احساس می‌کرد بدنش توان تحمل چنین شرایطی را ندارد و معتقد بود اگر در آنجا می‌ماند، ممکن بود زنده نماند: «قطعاً اگر می‌ماندم، زنده نمی‌ماندم.»

او با اشاره به صحبت‌هایی که درباره امکانات در این گروه‌ها مطرح می‌شد، می‌گوید هرگاه کسی از امکانات موجود صحبت می‌کرد، برایش خنده‌دار بود و می‌گفت: «آنجا حتی بخاری نبود.»

سامان در روایت خود بارها تأکید می‌کند که تجربه‌اش هیچ شباهتی به سربازی نداشته است. او می‌گوید: «من فکر می‌کردم مثل سربازی است، اما سربازی کجا، آنجا کجا؟»

به گفته او، در سربازی فرد خانواده دارد، پدر و مادرش می‌توانند او را ببینند، سرباز مرخصی دارد، امکان تماس با خانواده وجود دارد، لباس مشخص دارد، غذا می‌خورد و محل خدمت نیز امکانات اولیه‌ای مانند بخاری دارد. اما او شرایطی که در میان نیروهای پژاک تجربه کرده بود را کاملاً متفاوت می‌دانست.

سامان همچنین در جریان گفت‌وگو تلاش می‌کند بر این موضوع تأکید کند که به باور او، میان پژاک و پ‌ک‌ک تفاوت اساسی وجود ندارد و این گروه‌ها را در یک چارچوب مرتبط با یکدیگر توضیح می‌دهد. او شرایط آنجا را نیز شرایطی کاملاً نظامی و جنگی توصیف می‌کند و می‌گوید نیروها درگیر جنگ با طرف‌های مختلف بودند و از درگیری با ایران، عراق، ترکیه و سوریه سخن می‌گوید.

او می‌گوید آنجا «اصلاً شبیه سربازی نبود» و آنچه تجربه کرده بود، زندگی در دل جنگ بود؛ جایی که به تعبیر خودش، «دشمن، آدم بود و با آدم‌ها دشمن بودند.»

یک روز که بی‌قراری سامان شدت گرفت، مسئولان از او عکس گرفتند و شماره تلفن خانواده‌اش را خواستند. عکس او را برای خانواده‌اش فرستادند. سامان نمی‌داند هدف دقیق آنها از این کار چه بوده است؛ شاید برای اینکه آرام شود و شاید برای اینکه خانواده‌اش بدانند هنوز در آنجا حضور دارد. اما این اقدام نیز باعث نشد او از تصمیم خود برای بازگشت منصرف شود.

سامان آن‌قدر اصرار کرد و به گفته خودش آن‌قدر برای بازگشت بی‌تابی و اعتراض کرد که سرانجام یک روز به او گفتند می‌تواند برود. اما هم‌زمان به او هشدار دادند که هر اتفاقی در مسیر برایش رخ دهد، مسئولیتش بر عهده خودش خواهد بود و آنها هیچ مسئولیتی در قبال او نخواهند داشت.

سامان می‌گوید شنیده بود ممکن است هنگام فرار از پشت سر به او شلیک کنند. به همین دلیل، به محض اینکه از آن محل فاصله گرفت، شروع به دویدن در برف کرد. حدود پنج یا شش ساعت دوید و تمام این مدت بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، به حرکت ادامه داد.

در تاریکی شب سرانجام به روستایی رسید. چند خانه را در زد تا اینکه پیرمردی در را باز کرد. آن شب را در خانه پیرمرد سپری کرد و صبح، پیرمرد او را تحویل نیروهای آسایش، پلیس اقلیم کردستان عراق، داد. پس از بازگشت به ایران، برای سامان به دلیل خروج غیرقانونی از کشور پرونده تشکیل شد، زیرا او به‌صورت قاچاق از مرز خارج شده بود. با این حال، به گفته خودش، قاضی پس از بررسی پرونده و اطلاع از اینکه او در زمان خروج از کشور زیر سن قانونی بوده است، او را تبرئه کرد.

سامان در بخشی از گفت‌وگو درباره خانواده‌اش می‌گوید نام پدرش «صفر» است. او امروز در یک شرکت فولاد کار می‌کند. پیش از آن دامداری داشته و همچنان یک گاوداری کوچک دارد. به‌تازگی عقد کرده و هنوز مراسم عروسی‌اش برگزار نشده است.

او زندگی فعلی خود را با تجربه‌ای که در کوهستان داشته مقایسه می‌کند و می‌گوید اکنون در ایران کار و شغل دارد و می‌تواند برای زندگی آینده‌اش برنامه‌ریزی کند. از نگاه او، حتی سربازی در ایران، با وجود سختی‌هایش، شرایطی کاملاً متفاوت دارد؛ سرباز دو سال خدمت می‌کند، مرخصی دارد، امکان تماس با خانواده دارد، حقوق دریافت می‌کند و خانواده و جامعه نیز از وضعیت او اطلاع دارند.

سامان در مقابل، شرایطی را که در میان نیروهای پژاک تجربه کرده بود، زندگی در محیطی دور از خانواده، در کشوری دیگر، بدون ارتباط با دنیای بیرون، بدون حقوق و در سرمای کوهستان توصیف می‌کند.

او می‌گوید: «ما این‌جوری بزرگ نشدیم.»

این جمله، در روایت سامان، خلاصه‌ای از تجربه چهارده روزه او در آن محل است؛ نوجوانی که با تصور رفتن و بازگشتن راهی شده بود، اما پس از رسیدن، با شرایطی روبه‌رو شد که از نگاه خودش هیچ شباهتی به آنچه تصور می‌کرد نداشت. او برای بازگشت بارها درخواست کرد، با مخالفت مواجه شد و سرانجام پس از موافقت با خروج، در میان برف و با ترس از تعقیب و شلیک از پشت سر، ساعت‌ها دوید تا خود را به یک روستا برساند.

روایت سامان، از نگاه او، تجربه‌ای از درد، محرومیت، انزوا و بیچارگی در میان یک گروه مسلح است؛ تجربه‌ای که به گفته خودش، با تصور اولیه‌اش از «سربازی» تفاوتی اساسی داشت.

فایل صوتی این گفت‌وگو در آرشیو دیدبان حقوق بشر کردستان ایران موجود است و با حفظ محرمانگی می‌تواند در اختیار محققان، پژوهشگران، دانشجویان، فعالان حقوق بشر و مستندسازان، با ارائه درخواست رسمی، قرار بگیرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا