گفتگو

برای فرار از فقر رفتم اما آنجا فقط بیگاری و زندگی نظامی بود؛ روایت شهرام صلواتی از کومله

روایتی تکان‌دهنده از استثمار افراد بی‌سواد، کار اجباری بدون دستمزد و ابعاد پنهان زندگی پادگانی در مقرهای کومله

اسمم شهرام صلواتی قاسمی است. اولین بار وقتی حدود ۲۰ سال داشتم وارد کومله شدم. آن زمان معتاد نبودم. دلیل رفتنم بیشتر فقر و بی‌ کسی بود. پدرم فوت کرده بود و بعد از مدتی مادرم دوباره ازدواج کرد. شرایط زندگی برایم سخت شده بود. خواهر و برادرهایم هر کدام زندگی خودشان را داشتند و کسی نبود که واقعاً از من حمایت کند. هیچ درآمدی نداشتم و آینده‌ای هم برای خودم نمی‌دیدم. در همان زمان با پسری از محله‌مان به نام آزاد صلواتی صحبت می‌کردم. او قبلاً به کومله رفته بود. گفت اگر به آنجا بروم شاید بتوانم کاری پیدا کنم و شرایط زندگی‌ام بهتر شود. من شناخت دقیقی از آنجا نداشتیم. تصورم این بود که شاید جایی باشد که بتوانم زندگی‌ام را از نو شروع کنم. به همین دلیل از ایران خارج شدم و به یکی از مقرهای کومله در منطقه سلیمانیه رفتم. اما خیلی زود فهمیدم چیزی که با آن روبه‌رو شده‌ام با تصور اولیه‌ام کاملاً متفاوت است. از همان ابتدا مشخص بود که با یک ساختار کاملاً نظامی طرف هستم. همه چیز با نظم پادگانی اداره می‌شد و افراد باید طبق دستور فرماندهان زندگی می‌کردند.

کار اجباری و بیگاری در مقرها

«این شبیه بیگاری نبود؛ خودِ بیگاری بود» زندگی روزمره در مقر بیشتر از هر چیز بر کار اجباری استوار بود. ما مجبور بودیم کارهای مختلفی انجام دهیم. بخشی از کارها مربوط به ساخت و ساز مقرها بود؛ مثل ساخت دیوارها، تعمیر ساختمان‌ها یا ساختن بخش‌های مختلف اردوگاه. این کارها کاملاً بدون دستمزد انجام می‌شد. واقعیت این است که آنچه ما انجام می‌دادیم شبیه بیگاری نبود؛ بیگاری بود. روزها کار می‌کردیم و همزمان نگهبانی هم می‌دادیم. کارهای سنگین انجام می‌دادیم و بعد از آن باید در برنامه‌های نظامی هم شرکت می‌کردیم. هیچ‌کس فقط یک وظیفه نداشت. همه باید هم کار یدی انجام می‌دادند، هم آموزش نظامی می‌دیدند و هم نگهبانی می‌دادند. گاهی احساس می‌کردم ما فقط نیروی کار هستیم. به همین دلیل همیشه می‌گفتم: ما مثل مورچه‌های کارگر بودیم؛ مورچه‌هایی که برای لذت و قدرت دیگران کار می‌کردند. در حالی که شعار آن‌ها برابری بود، در عمل به نظر می‌رسید بعضی افراد قدرت و اختیار بیشتری دارند و بقیه فقط باید کار کنند.

آموزش نظامی و استفاده از افراد بی‌سواد

در مقرها آموزش نظامی برای همه اجباری بود. کار با سلاح‌های مختلف را به ما یاد می‌دادند؛ از جمله باز و بسته کردن اسلحه و تمرین‌های تیراندازی. با سلاح‌هایی مثل کلاشینکف، تیربار و برخی سلاح‌های دیگر آموزش می‌دیدیم. بعضی از این سلاح‌ها آمریکایی بودند، اما هیچ‌وقت توضیحی درباره منبع آن‌ها داده نمی‌شد. در کنار این آموزش‌ها، کلاس‌هایی مثل آموزش زبان کردی هم برگزار می‌شد. اما واقعیت این بود که افراد بی‌سواد مثل من عملاً فقط آموزش نظامی می‌دیدند. من خودم بی‌سواد بودم و خیلی از کسانی که آنجا بودند هم مثل من سواد نداشتند. به نظر می‌رسید آن‌ها عمداً افراد بی‌سواد را راحت‌تر می‌پذیرند، چون چنین افرادی قدرت تحلیل کمتری دارند و کمتر سؤال می‌کنند. افرادی که سواد نداشتند معمولاً بیشتر در کارهای سنگین و فعالیت‌های نظامی استفاده می‌شدند. در چنین شرایطی اگر درگیری پیش می‌آمد، ما باید حضور می‌داشتیم.

در مقرها زنان هم حضور داشتند و مانند مردان در فعالیت‌های روزمره شرکت می‌کردند. آن‌ها نیز نگهبانی می‌دادند، کارهای مختلف انجام می‌دادند و در برنامه‌های نظامی شرکت داشتند. بار اول حدود چهار ماه در کومله بودم. بعد از مدتی از آنجا خارج شدم، اما مدتی بعد دوباره به آنجا برگشتم. در فاصله بین این دو دوره به مواد مخدر معتاد شده بودم. بار دوم که به کومله رفتم، اعتیادم بسیار شدیدتر شده بود. یکی از دلایلی که دوباره رفتم این بود که فکر می‌کردم شاید بتوانم آنجا اعتیادم را ترک کنم. اما چنین اتفاقی نیفتاد. در حالی که معتاد و از نظر جسمی ضعیف شده بودم، همچنان باید کار می‌کردم و نگهبانی می‌دادم. کم‌کم دیگر توان ادامه این وضعیت را نداشتم و در نهایت با مادرم تماس گرفتم و از او خواستم کمک کند تا بتوانم از آنجا خارج شوم.

بازگشت به ایران و تبرئه در دادگاه

بعد از ترک کومله به ایران برگشتم. امروز با مادرم و برادر کوچک‌ترم زندگی می‌کنم و هزینه‌های زندگی ما بیشتر از طریق کمک‌های کمیته امداد امام خمینی و یارانه دولتی تأمین می‌شود. سال‌ها مصرف مواد مخدر باعث شده وضعیت جسمی‌ام آسیب ببیند. حتی مدتی پزشکان گفته بودند ممکن است مجبور شوند پایم را قطع کنند. وقتی تصمیم گرفتم به ایران برگردم، خیلی می‌ترسیدم. در آنجا به ما گفته بودند اگر برگردیم ممکن است زندان برویم و مشکلات زیادی برایمان پیش بیاید. اما بعد از بازگشت، پرونده من در دادگاه بررسی شد و در نهایت تبرئه شدم و عملاً زندانی نشدم. واقعیت این است که اصلاً انتظار چنین برخوردی را نداشتم و فکر می‌کردم وضعیت برایم بسیار سخت‌تر خواهد شد.

در پایان گفت‌وگو وقتی از او خواسته شد تصویری از خود ارائه دهد، این درخواست را رد کرد و گفت: «من از کومله بسیار می‌ترسم.» در طول گفت‌وگو نیز مشخص بود که او درباره برخی مسائل تمایل چندانی به صحبت ندارد و ترجیح می‌دهد بعضی جزئیات را بیان نکند. به نظر می‌رسد تجربه حضور در این گروه هنوز هم برای او با نگرانی و ترس از پیامدهای احتمالی بیان خاطرات همراه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا