این گفتوگو در فضایی آرام و بهدور از تنش، در یکی از محلههای قدیمی شهر مهاباد انجام شده است. گفتوگو میان او گزارشگر «دیدبان حقوق بشر کردستان ایران» بهصورت عامیانه و روایتی شکل گرفته و تلاش شده روایت، بدون مداخله مستقیم و با تکیه بر تجربه زیسته او ثبت شود. نسخه ویدیویی این گفتوگو نیز موجود است.
پریسا فیضی با وجود آنکه اعلام میکند مشکلی با شناختهشدن هویتش ندارد، ترجیح میدهد تصویر او بهصورت واضح منتشر نشود و انتشار صوت یا نسخه مکتوب مصاحبه را مناسبتر میداند. به گفته او، این انتخاب بیشتر به حفظ حریم شخصی و فاصله گرفتن از فضای گذشتهاش مرتبط است.
در طول انجام مصاحبه، پدر او نیز در منزل حضور داشت. او گاه با سکوت و گاه با واکنشهای کوتاه—از جمله تکان دادن سر یا ابراز تأسف—نسبت به بخشهایی از روایت دخترش واکنش نشان میداد. این حضور، فضای گفتوگو را از یک روایت فردی صرف، به تجربهای خانوادگی نیز نزدیک میکرد.
فیضی میگوید هیچ تصویر یا مدرکی از دوران حضور خود در این حزب در اختیار ندارد. به گفته او، پیش از خروج، اطلاعات تلفن همراهش توسط مسئولان آن مجموعه بررسی و حذف شده است؛ موضوعی که به گفته او، بخشی از کنترل بر ارتباطات و دادههای فردی محسوب میشد.
سؤال: خودتان را معرفی میکنید و بگویید چگونه وارد این مسیر شدید؟
پاسخ: من پریسا فیضی هستم، اهل مهاباد و الان ۱۸ سال دارم. زمانی که وارد حزب شدم ۱۶ ساله بودم. از طریق اینستاگرام با حزب دمکرات کردستان ایران آشنا شدم. بعد از مدتی یک نفر را دنبال من و یک دختر دیگر فرستادند و از مسیر پیرانشهر بهصورت غیرقانونی از ایران خارج شدیم و وارد مقرها شدیم.
در آن سن، نه شناخت دقیقی از شرایط داشتم و نه درکی از پیامدها؛ تصمیمی بود که بیشتر تحت تأثیر فضا و ارتباطات شکل گرفت تا انتخابی آگاهانه—و همین موضوع بعدها برایم روشن کرد که ورود افراد زیر ۱۸ سال به چنین فضاهایی، عملاً آنها را در معرض آسیب و تصمیمگیریهای خارج از بلوغ فکری قرار میدهد.
سؤال: پس از ورود چه مراحلی را گذراندید؟
پاسخ: ۲۰ روز در پذیرش یکی از مقرها بودیم، بعد وارد آموزش شدیم و پس از آن سازماندهی شدیم و به کوهستان رفتیم.
از همان ابتدا، مسیر بهگونهای طراحی شده بود که فرد بهسرعت در ساختار حل شود و امکان بازگشت یا بازنگری جدی برایش سخت شود.
سؤال: در همانجا ازدواج کردید؟
پاسخ: بله. در کوهستان با فردی به نام پژمان آشنا شدم. او در بخش مالی حضور داشت و اهل مهاباد بود. مدتی بعد پیشنهاد ازدواج داد و ما ازدواج کردیم.
در شرایطی که محیط بسته بود و دسترسی به خانواده یا حمایت بیرونی وجود نداشت، این تصمیمها بیشتر از نیاز به امنیت شکل میگرفت تا یک انتخاب آزاد و پایدار.
سؤال: چه زمانی متوجه سوابق او شدید؟
پاسخ: بعد از ازدواج فهمیدم در ایران کلاهبرداری کرده و به دلیل حکم جلب متواری شده بود. افراد زیادی هم مثل او بودند که برای فرار از محاکمه عضو این حزب شده بودند.
این موضوع برای من نشان داد که هیچ سازوکار شفافی برای بررسی پیشینه افراد وجود ندارد و همین میتواند امنیت فردی، بهویژه برای زنان، را بهشدت تهدید کند.
سؤال: وضعیت زندگی شما پس از ازدواج چگونه بود؟
پاسخ: هیچ حمایتی وجود نداشت. اگر کسی ازدواج میکرد باید خانوادهاش کمک میکرد. بعد از اینکه مدت حضور اجباری تمام شد (دو سال برای من و پنج سال برای او)، از حزب خارج شدیم.
در واقع، فرد در طول حضور کنترل میشود، اما هنگام خروج بدون هیچ پشتوانهای رها میشود.
سؤال: بعد از خروج چه شد؟
پاسخ: به سلیمانیه رفتیم. یک ماه سرگردان بودیم. او گفت نمیتواند کار کند و از پس مخارج برنمیآید. مجبور شدم با پدرم تماس بگیرم و او آمد و من را به ایران برگرداند. بعد هم در ایران طلاق غیابی گرفتم. در ۱۷ سالگی طلاق گرفتم.
این تجربه برای من معنای واقعی «نبود حمایت پس از خروج» بود؛ جایی که فرد نه درون ساختار امنیت دارد و نه بیرون آن.
سؤال: چرا زودتر بازنگشتید؟
پاسخ: به ما میگفتند اگر به ایران برگردید حداقل پنج سال زندان میروید. همچنین میگفتند ممکن است مورد تجاوز قرار بگیرید و هر روز شما را ببرند و بیاورند. همین ترسها باعث شد قبل از ازدواج برنگردم. اما وقتی برگشتم دیدم اینطور نبود.
این حرفها باعث میشد تصمیمگیری از ما گرفته شود؛ ترسی که عملاً ما را در همان شرایط نگه میداشت و نوعی فشار روانی دائمی ایجاد میکرد.
سؤال: وضعیت امنیت زنان چگونه بود؟
پاسخ: زنان امنیت نداشتند. موردی بود که یکی از پیشمرگهها به دختری به نام آرینا، اهل بانه، تجاوز کرد. فرد متجاوز شهرام حبیبی، اهل پیرانشهر بود. او را از حزب بیرون کردند اما برخورد جدی با او نشد و دوباره برگشت و پیشمرگه شد.
وقتی چنین اتفاقی بدون پیگیری جدی میافتد، عملاً پیام این است که امنیت زنان در اولویت نیست.
سؤال: موارد دیگری هم بود؟
پاسخ: بله. چند نفر دیگر هم به دختر دیگری تجاوز کردند. حتی موردی هم شنیدم که به یک پسر نیز تجاوز شده بود.
این اتفاقات در کنار نبود رسیدگی مؤثر، نشان میداد که خشونت جنسی نهتنها رخ میدهد، بلکه سازوکاری برای حمایت از قربانی هم وجود ندارد.
سؤال: درباره عملیاتها چه تجربهای داشتید؟
پاسخ: عملیات انجام میدادند. معمولاً تازهواردها، حتی دخترها، را به داخل ایران میفرستادند و برایشان مهم نبود چه اتفاقی میافتد. جان افراد خیلی راحت در خطر قرار میگرفت.
این برای من به این معنا بود که نیروهای کمتجربه عملاً بهعنوان نیروی مصرفی در موقعیتهای پرخطر قرار داده میشوند.
سؤال: نقش فرماندهان چه بود؟
پاسخ: فرماندهان خودشان در شهر یا اروپا بودند و خانوادههایشان هم خارج از منطقه بودند. اما ما در کوه میماندیم. وقتی اعتراض میکردیم میگفتند خودتان آمدید.
این فاصله بین تصمیمگیران و کسانی که در معرض خطر بودند، کاملاً محسوس بود.
سؤال: شرایط زندگی چگونه بود؟
پاسخ: نگهبانیهای طولانی داشتیم، گاهی تا ساعت شش صبح. وقتی مقرها بمباران میشد، تا یک هفته در کوه بدون امکانات میماندیم. در کیسه خواب میخوابیدیم و گاهی هفتهها حمام نمیکردیم.
این شرایط برای یک زندگی عادی قابل تصور نیست و حداقلهای یک زندگی انسانی در آن رعایت نمیشد.
سؤال: هنگام خروج چه محدودیتهایی اعمال شد؟
پاسخ: وقتی خارج شدم گفتند باید اکانت اینستاگرامم را حذف کنم و مجبور شدم این کار را انجام دهم.
حتی بعد از خروج هم نوعی کنترل روی ارتباطات فرد وجود داشت، انگار تصمیمگیری مستقل هنوز هم کامل به او برنمیگردد.
سؤال: نتیجه این تجربه برای شما چه بود؟
پاسخ: در ۱۷ سالگی طلاق گرفتم. چیزی که در تبلیغات نشان میدادند با واقعیت فرق داشت. آزادی و امنیتی که میگفتند وجود نداشت. تازهواردها را به عملیات میفرستادند، زنان امنیت نداشتند و اگر شکایت میکردیم رسیدگی نمیشد.
برای من، این تجربه مجموعهای از تناقضها بود؛ جایی که وعدهها با واقعیت فاصله داشت و در عمل، حقوق اولیه انسان—از امنیت گرفته تا حق انتخاب—بهصورت جدی محدود میشد.




