بیتا هادی قروخی، متولد ۱۳۷۸، در سال ۱۳۹۷ و در شرایطی که با فقر، اعتیاد در خانواده و اختلافات خانوادگی دستوپنجه نرم میکرد، از طریق تلگرام با گروه مسلح دمکرات آشنا شد. او میگوید وعدههای زندگی بهتر و رهایی از شرایط دشوار خانوادگی، تصمیمش برای رفتن به عراق و پیوستن به این گروه را شکل داد.
اما زندگی در اردوگاه با تصویری که پیشتر از آن برایش ساخته شده بود، فاصله داشت. بیتا از تغییر نام، آموزشهای سیاسی و نظامی، دستورهای سختگیرانه، تقسیم نابرابر مسئولیتها، تبعیض میان افراد، محدودیت آزادیهای فردی و برخوردهای نابرابر با زنان سخن میگوید. او همچنین از نبود امکان دسترسی آزاد به تلفن و رسانهها، محدودیت در ارتباط با بیرون، وضعیت نامناسب دسترسی به بهداشت و شرایطی میگوید که در آن مخالفت با دستورها عملاً امکانپذیر نبود.
این گفتوگو، قسمت اول روایت بیتا هادی قروخی از تجربه حضور و زندگی در گروه مسلح دمکرات است؛ تجربهای که در آن، به گفته او، وعده برابری و عدالت با مناسباتی مبتنی بر فرمانبرداری، تبعیض و محدودیت آزادی فردی جایگزین شده بود.
از فقر خانوادگی تا آشنایی با دمکرات
از خودتان بگویید.
بیتا قروخی هستم، متولد ۱۳۷۸ و فرزند اول خانواده. تا ترم اول دانشگاه در رشته مدیریت بازرگانی درس خواندم و در سال ۱۳۹۶ ترک تحصیل کردم. بعد از بازگشت به ایران، تصمیم گرفتم دوباره به دانشگاه بروم و حقوق بخوانم. البته بهخاطر خروج غیرقانونی از کشور جریمه شدم، اما چون فریب خورده بودم و ابراز پشیمانی کردم و از طرفی در ایران عملیات مسلحانهای علیه مردم یا شخصی انجام نداده بودم و کسی هم شاکی خصوصی من نبود، مجازاتی شامل حالم نشد. در نهایت، بعد از چند جلسه دادگاه، پروندهام بسته شد و الان هم مشغول تحصیل در دانشگاه هستم.
چه شرایطی باعث شد به فکر رفتن به گروه مسلح دمکرات بیفتید ؟
شرایط خانوادگیام خیلی سخت بود. بعد از مرگ پدرم، گاهی حتی پول خرید یک قرص نان را نداشتیم. پدرم معتاد بود و در گوشه خیابان فوت کرد. داییها و عموهایم هم معتاد بودند و مشکلات و دعواهای خانوادگی، بهخصوص اختلافات مادرم، شرایط را برای من دشوارتر کرده بود.
در آن دوره احساس میکردم هیچ راهی برای تغییر زندگیام ندارم. اوایل سال ۱۳۹۷ در یک گروه تلگرامی با شخصی به نام رامین محمدی آشنا شدم. با هم صحبت میکردیم. من از زندگی و مشکلات خانوادهام میگفتم و او درباره دمکرات و شرایط زندگی در آنجا حرف میزد.
رامین خیلی از آنجا تعریف میکرد. میگفت آنجا اعتیاد وجود ندارد و زندگی متفاوتی دارند. طوری از آن محیط حرف میزد که فکر میکردم اگر به آنجا بروم، میتوانم خودم را نجات بدهم و شاید خانوادهام را هم از شرایطی که در آن گرفتار شده بودند، بیرون بیاورم.
چطور به محل استقرار گروه رسیدید؟
به من گفتند برای رسیدن به آنجا باید به یکی از شهرهای مرزی بروم. خودم را به آن منطقه رساندم و با دو نفر به نامهای یارسان حسینی و سامرند آشنا شدم. سامرند اهل بانه بود و یارسان اهل سقز. آنها هم قصد داشتند به گروه بپیوندند و منتظر آمدن خانم دیگری بودند که او هم قرار بود همراه ما حرکت کند.
در پارکی ایستاده بودیم که یک پاترول آمد و ما را سوار کرد. بعد تماس گرفتند و گفتند گزارش این خودرو را داده اند و ممکن است مأموران بیایند و دستگیرمان کنند. از ماشین پیاده شدیم. گفتند از کنار قبرستان عبور کنیم، تاکسی بگیریم و به روستایی برویم.
در آن روستا، پاترول دیگری آمد و ما را سوار کرد. چند روستا را پشت سر گذاشتیم و بعد ما را به قاچاقچیها تحویل دادند. از مسیرهای مرزی عبور کردیم و حدود دو ساعت و نیم تا سه ساعت یا بیشتر پیاده رفتیم. از تپهها، رودخانهها و چند آبادی عبور کردیم. بعد گفتند مرز را رد کردهایم و در عراق هستیم.
مدتی منتظر ماندیم تا ماشین دیگری آمد. ما را سوار کرد، در مسیر برایمان فلافل گرفت و بعد مستقیم به اردوگاه رفتیم.
ورود به اردوگاه؛ بازرسی، گزینش و تغییر نام
در بدو ورود چه اتفاقی افتاد؟
وسایل ما را بازرسی کردند. بازرسی بدنی من کامل نبود و بیشتر وسایلم را گشتند. بعد گفتند افراد گزینش و امنیت میآیند. در اردوگاه، خانههایی بود برای پیشمرگه ها. گفتند آنجا دفتر است و اگر سؤال یا کاری داشتیم، برای مسائل امنیتی باید مراجعه کنیم.
بعد آقایی به نام عبدالله آمد که به «عب مشکوک» معروف بود. از ما سؤال کرد و پروندهمان را تکمیل کرد. گفتند بعداً مشخص میشود که پذیرفته میشویم یا نه.
روز بعد به من و چند نفر دیگر گفتند پذیرفته شدهایم و باید به دوره آموزشی برویم. در همان مرحله، ناخنگیر، چاقو، لوازم آرایشی طلا و جواهر و خوراکیهای ما را گرفتند. گفتند این وسایل را دور میاندازند و همین کار را کردند. البته بعید است طلاها را دور انداخته باشند و سپس به ما لباس، کفش و لوازم بهداشتی دادند.
با توجه به اینکه اکنون چادر به سر دارید، آیا در زمان حضورتان در اردوگاه هم درباره پوششتان سؤال میکردند؟ آیا با چادری بودن شما مشکلی نداشتند؟
روز اول چادر داشتم، چون لباس مناسبی نداشتم. لباس کهنهای به تنم بود و چادر میپوشیدم تا آن لباس دیده نشود. واقعاً چیزی برای پوشیدن نداشتم. در همان برخوردهای اول از من پرسیدند: «پاسدار هستی یا بسیجی؟» گفتم هیچکدام.
من چادر میپوشم، اما آنها با این پوشش مشکل جدی داشتند و مدام مرا سؤالوجواب میکردند. میگفتند آزادی وجود دارد، اما این آزادی برای برهنگی است، نه برای پوشش. منظورشان این نبود که هر نوع پوششی را میتوانی آزادانه انتخاب کنی. میتوانستی بیحجاب باشی و هر طور که میخواهی رفتوآمد کنی، اما کسی مثل من که حجاب داشت، مدام با پرسش و برخوردهای آزاردهنده روبهرو میشد. خب، این چه آزادیای است؟
در دوره آموزشی چه شرایطی داشتید؟
به بخشی از اردوگاه که «فرگه» نام داشت رفتیم؛ یعنی آموزشگاه. اتاقهای دخترها و پسرها جدا بود و حمام و دستشویی جدا داشتیم. به ما گفتند ناممان تغییر میکند و برای هر فرد پرونده تشکیل میشود.
اسم من بیتا هادی بود، اما آنجا منیره شناخته میشدم. میگفتند در طول دوره باید با همین اسم شناخته شوید و اسم واقعیتان را به کسی نگویید. اسم بقیه هم تغییر کرده بود.
ما ۲۳ نفر بودیم. حدود ۲۸ روز در آموزشگاه ماندیم. گوران هورامی و عبدالله نوری میآمدند و درباره زبان کردی، رفتار یک پیشمرگه و شرایط زندگی در اردوگاه صحبت میکردند. میگفتند در شهر خودتان هر کسی بودید، اینجا شرایط فرق دارد و باید رفتار متفاوتی داشته باشید.
بعد از آن وارد دورهای شدیم که دو بخش سیاسی و نظامی داشت. کلاس سیاسی، اسلحهشناسی و میدان تیر برگزار میشد. من هم این دورهها را گذراندم، اما چون تصادف کرده بودم و پاهایم مشکل داشت، مرا برای فعالیت داخل اردوگاه فرستادند.
زندگی در اردوگاه؛ محدودیت ارتباط، آزادی و بهداشت
زندگی روزمره در اردوگاه چگونه بود؟
آنچه دیدم، با تصویری که رامین از زندگی در آنجا برایم ساخته بود، فرق داشت. فکر میکردم وارد محیطی میشوم که زندگی بهتری دارد، اما بیشتر شبیه یک پادگان بود؛ کوه و بیابان، دستور و مسئولیت، و قواعدی که فقط به نظر فرمانده بستگی داشت.
آنجا آزادی فردی زیادی نداشتیم. اگر کسی که جایگاهش بالاتر بود دستور میداد، باید اطاعت میکردی. حق مخالفت نداشتی. میگفتند باید اینطور رفتار کنی، باید این کار را انجام بدهی و باید با همان قواعد زندگی کنی.
ارتباط با بیرون هم آزاد نبود. تلفن در اختیار افراد قرار نداشت و امکان تماس آزاد و مستقل با خانواده و بیرون از اردوگاه وجود نداشت. دسترسی به رسانههای آزاد هم نداشتیم. نمیتوانستی آزادانه اخبار را دنبال کنی، با رسانههای مختلف ارتباط بگیری یا از آنچه بیرون از اردوگاه میگذرد، مستقل مطلع شوی.
محدودیتها فقط به ارتباط با بیرون مربوط میشد؟
نه. آزادی فردی، بهداشت و شرایط زندگی هم مسئله بود. زندگی روزمره تحت کنترل بود و برای خیلی از کارها باید از مسئولان یا فرماندهان تبعیت میکردی. در آن شرایط، حتی امکان تصمیمگیری درباره مسائل ساده زندگی هم محدود بود.
کارها شامل نگهبانی، آشپزی، نظافت و مسئولیتهای دیگر میشد. تقسیم کار هم همیشه منظم و عادلانه نبود. بیشتر افراد باید فشار زندگی اردوگاهی را تحمل میکردند، اما فرماندهان و افراد خاص از این شرایط مستثنا بودند.
بهداشت و درمان چه وضعیتی داشت؟
من به دلیل تصادف و مشکل پاهایم، نتوانستم مثل بقیه در فعالیتهای نظامی شرکت کنم و برای کار داخل اردوگاه فرستاده شدم. شرایط بهداشتی و دسترسی به امکانات درمانی آنطور که انتظار داشتم، نبود. برای رسیدگی به وضعیت افراد، امکانات و شرایط یکسانی وجود نداشت.
در نهایت، پس از حدود نه ماه حضور در کوهستان، بیمار شدم و سه هفته در بیمارستان بودم. تجربه من این بود که سلامت و وضعیت جسمی افراد همیشه در اولویت قرار نمیگرفت و شرایط زندگی فشار زیادی به افراد وارد میکرد.
دستورها و تبعیض؛ قانون برای همه یکسان نبود
از نحوه رفتار فرماندهان و مسئولان چه تجربهای داشتید؟
افرادی مثل عبدالله نوری میآمدند و درباره رفتار یک پیشمرگه صحبت میکردند. اساسنامه وجود داشت، اما به بیشتر درباره این بود که پیشمرگه چه ویژگیهایی داشته باشد؛ نه اینکه دقیقاً چطور باید رفتار شود و مسئولان چه تعهدی دارند.
عبدالله نوری میآمد و میگفت پیشمرگه باید اینطور باشد. احساس میکرد خودش میتواند قانون تعیین کند. مثلاً در سربازی ساعت خاموشی مشخص است، اما آنجا اگر فرمانده میگفت ساعت ده چراغها خاموش شود، باید همان کار را میکردی. اگر کسی که جایگاهش از تو بالاتر بود دستور میداد، حق مخالفت نداشتی و باید میگفتی چشم.
این قواعد برای فرماندهان هم اجرا میشد؟
نه، این یکی از چیزهایی بود که برای من سؤال ایجاد میکرد. به تو میگفتند با لباس فرم بگرد و تو هم باید اطاعت میکردی، چون آنجا منطقه نظامی بود. اما چرا منی که دو سال پیشمرگه بودم باید لباس فرم بپوشم، ولی فرماندهای که ۱۸ سال سابقه داشت لباس فرم نمیپوشید؟ من سه سال آنجا بودم، اما فردی که تازه آمده بود و اهل بوکان بود، میتوانست مسئول من شود. معیار مشخصی نمیدیدم.
وقتی آمادهباش میدادند، میگفتند: «بیتا، وظیفهات است که بروی بالای کوه و بایستی.» ، دلیلش این بود که کسی پشت تو نبود، پارتی نداشتی و قدرتی نداشتی.
اما اگر فردی آشنا یا دختر فلان شخص بود، میگفتند اشکالی ندارد، در اردوگاه بماند و در خانه خودش بخوابد. من اگر نه ماه در کوه میماندم، بعد از برگشت بیمار میشدم و سه هفته تمام در بیمارستان بودم. این تبعیض را بارها دیدم.
در اردوگاه امکان اعتراض به این وضعیت وجود داشت؟
عملاً نه. اگر فرمانده دستور میداد، باید اطاعت میکردی. اگر اعتراض میکردی، ممکن بود برایت مشکل ایجاد شود. شکایت هم باید به مسئول یا فرمانده دیگری میکردی، اما آنها هم پاسخگو نبودند.
برای من این وضعیت شبیه این بود که فرمانده خدا باشد و تو حتی نتوانی از او به خودش شکایت کنی. اگر شکایت داشتی، باید از یک فرمانده به فرمانده دیگری میرفتی؛ از یک «خدا» به «خدای» دیگر. در نهایت هم هیچکدام پاسخگو نبودند.





