اسمم تینا قربانی است. وقتی حدود ۱۷ سالم بود، از یک ازدواج ناموفق بیرون آمده بودم و احساس میکردم در خانوادهام جایی ندارم. پدرم مخالف جدایی بود و حمایتم نمیکرد. مادرم ازدواج کرده بود و شرایط خانه برایم سخت بود. احساس میکردم بیپناهم.
با یکی از بستگان مادریام که عضو کومله بود درد دل میکردم. او گفت: «بیا اینجا.»
من هیچ شناخت دقیقی از حزب، ساختار نظامی یا زندگی در کوه نداشتم. تصورم این بود که جایی امنتر از شرایط فعلیام پیدا میکنم.
بهصورت غیرقانونی از ایران خارج شدم و وارد مقرهای آنها در اطراف اربیل و سلیمانیه شدم. از همان روزهای اول فهمیدم با یک تشکیلات کاملاً نظامی طرف هستم، نه یک فعالیت سیاسی عادی. همه چیز شبیه پادگان اداره میشد. دوره آموزشی دو تا سه ماه طول کشید و در این مدت هیچ اجازه تماس آزاد با خانواده نداشتیم، تلفن همراه در اختیارمان نبود، به رسانههای آزاد دسترسی نداشتیم و حتی برای خروج کوتاهمدت از مقر هم اجازه انفرادی داده نمیشد. اگر قرار بود کسی به شهر برود، حتماً یک فرمانده همراهش میآمد. مراجعه به پزشک هم آزادانه نبود و باید از قبل هماهنگ میشد. دسترسی سریع و مستقل به خدمات درمانی عملاً وجود نداشت. زندگی روزمره کاملاً ترکیبی از بیگاری و کار نظامی بود. همه باید کار خدماتی میکردند و همزمان آموزش نظامی میدیدند. من چون آشپزی بلد بودم، هر روز از ساعت ۷ صبح تا غروب در آشپزخانه کار میکردم، اما این به معنی معافیت از آموزش نبود.
همزمان در تمرینهای نظامی شرکت میکردم، اسلحه دست میگرفتم و عصرها هم نگهبانی میدادم. هیچکس فقط یک نقش نداشت؛ همه هم کار یدی میکردند، هم آموزش نظامی میدیدند و هم در ساختار مسلحانه فعال بودند.با سلاحهای مختلف آموزش دیدم؛ کلاشینکف، M16، تیربار و سلاحهای دیگر. بعضی از این سلاحها آمریکایی بودند. ما فقط یاد میگرفتیم چطور با آنها کار کنیم، اما درباره منبع تأمینشان توضیحی داده نمیشد. اگر سؤال میکردیم، پاسخ روشنی نمیدادند. در میان نیروها افرادی حضور داشتند که زیر ۱۸ سال سن داشتند اما سن بالاتر اعلام میکردند.
یکی از دوستان نزدیکم به نام بارین، اهل سنندج، به من گفت ۱۶ ساله است اما به او گفتهاند باید اعلام کند ۱۸ سال دارد تا پذیرفته شود. او مسلح بود و پیشمرگه محسوب میشد.
دیدن نوجوانی که هنوز به سن قانونی نرسیده اما اسلحه دست گرفته بود، برایم عجیب و سنگین بود. شرایط بهداشتی در مقر مناسب نبود. بیشتر در چادر، کانکس یا خانههای قدیمی در مناطق کوهستانی زندگی میکردیم. محیط برای یک زندگی جمعی سالم، مخصوصاً برای زنان، استاندارد و بهداشتی نبود. هیچکس اختیار پوشش آزاد نداشت و همه چیز تحت نظم فرماندهی بود.
تمرینی اجباری که با آسیب جدی همراه شد
یکی از تلخترین اتفاقاتی که برایم افتاد، در دورهای بود که عادت ماهانه داشتم و از نظر جسمی واقعاً در وضعیت بدی بودم. به فرمانده نظامی، آمان صلواتی، گفتم نمیتوانم در تمرین شرکت کنم و حالم مساعد نیست. اما با تحقیر و فشار مجبورم کرد که در تمرین حاضر شوم.تمرین شامل بالا رفتن از دیواری حدود سه متر و پریدن از آن سمت بود؛ تمرینی سخت که حتی بعضی از پسرها هم بهراحتی انجام نمیدادند. با وجود وضعیت جسمیام مجبور شدم بالا بروم. هنگام پایین آمدن تعادلم را از دست دادم و با شدت به زمین خوردم. ضربه مستقیم و شدیدی به ناحیه شکم وارد شد. دچار خونریزی داخلی شدم و حالم بهشدت بد شد. رسیدگی پزشکی فوری و جدیای انجام نشد. از همان زمان چرخه عادت ماهانهام به هم ریخت و هنوز هم منظم نشده است.برای آنها وضعیت جسمی یا زن بودن من اهمیتی نداشت. مهم اجرای دستور بود.
خروج از کومله و تجربه کوتاه اما سنگین در خبات
وقتی تصمیم گرفتم برگردم ایران، فضای برخوردها تغییر کرد. در نهایت از کومله خارج شدم، اما در عراق جایی برای رفتن نداشتم. برای اینکه بیسرپناه نباشم، وارد خبات شدم.خبات یک حزب کوچک حدوداً پنجاه نفره بود که ساختاری کاملاً نظامی داشت و خود را در تقابل با ایران تعریف میکرد، اما من در میانشان هدف روشن و مشخصی ندیدم. فضای آنجا شبیه یک گروه مسلح کوچک بود که بیشتر بر موجودیت خود تأکید داشت تا برنامهای مشخص.حدود یک ماه در خبات ماندم؛ بیست روز آموزش و ده روز پیشمرگه بودم و مسلح در کنار نیروهای عملیاتی حضور داشتم. فضای داخلی بسیار سنگین و پرتنش بود. وضعیت تغذیه ضعیف بود و واقعاً احساس میکردم برخی نیروها از شدت کمبود امکانات در حال تحلیل رفتن هستند. شرایط بهداشتی مناسب نبود و دسترسی مستقل و آزاد به پزشک وجود نداشت. اجازه خروج آزادانه داده نمیشد و اگر کسی تصمیم به جدایی میگرفت، با فشار روبهرو میشد. خودم شاهد بودم فردی که قصد خروج داشت بازداشت شد.
وقتی اعلام کردم میخواهم به ایران برگردم، با توهین و فشار مواجه شدم و تلفنم را گرفتند. در زمان خروج، بابت همان حدود یک ماه حضور، حدود ۲۵۰ هزار دینار از ما گرفتند. از نظر ساختار و فضای ایدئولوژیک، خبات را شبیه پژاک میدیدم، با این تفاوت که بسیار کوچکتر و محدودتر بود.
بازگشت به ایران
در نهایت با پیگیری مادرم و طی مراحل اداری، به ایران برگشتم. برخلاف تصوری که در ذهنم شکل گرفته بود، پس از ورود به کشور با هیچ بازداشت یا مشکل قضایی مواجه نشدم و بدون دردسر زندگیام را ادامه دادم.امروز وقتی به آن دوره فکر میکنم، میبینم هر دو گروه، چه کومله و چه خبات، ساختارهایی کاملاً نظامی و بسته بودند؛ جایی که همه بیگاری میکردند، همه آموزش نظامی میدیدند، نوجوانها مسلح بودند، دسترسی آزاد به بیرون و پزشک وجود نداشت و بهداشت در سطح قابل قبول نبود.من با تصور پناهگاه رفتم، اما آنچه تجربه کردم زندگی در یک ساختار مسلح و کنترلشده بود. امروز حتی در سختترین شرایط هم حاضر نیستم به آن مسیر برگردم.
۲ اسفند ۱۴۰۴
۰ ۴ دقیقه مطالعه





