فرار ستاره زادهش از پژاک

  • ۱ سال قبل

دیدبان حقوق بشر کردستان ایران پس از چندین سال پیگیری از سرنوشت ستاره زادهش باخبر شد که او موفق به فرار از پژاک شده است.

فرار ستاره زادهش از پژاک در مصاحبه با خبرنگار دیدبان و ماجرایی که هفت سال در میان شبه‌نظامیان پژاک به طول انجامید.

ستاره سرگذشتش را اینگونه بیان کرد: تقریباً ۱۶ سال داشتم که به اصرار خانواده ازدواج کردم، تازه سوم راهنمایی را به پایان رسانده بودم که تا به خودم آمدم در خانه شوهر بودم. اما چه شوهری! حتی یک روز خوش هم نداشتم کاری نمی‌شد کرد و مجبور بودم زندگی کنم. تقریباً یک سال گذشت که دخترم به دنیا آمد، احساس میکردم با آمدن دخترم زندگی‌ام بهتر میشود ولی فقط یک خیال بود. با به دنیا آمدن دخترم مشکلات با همسرم وخانواده‌اش بیشتر شد. دیگر طاقت زندگی نداشتم و حتی چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم اما توان این کار را نداشتم.

در آن زمان اعضای پژاک به داخل روستای ما رفت و آمد می کردند و گاهی اوقات آنها را می دیدم چند باری با آنها صحبت کرده بودم و به نوعی در دل میکردم، همین امر باعث شد از مشکلات زندگی‌ام باخبر شوند و با آگاهی از این مسئله خودشان را به من نزدیکتر کردند، هر بار به من می‌گفتند می‌توانم در کنار آنها زندگی بهتری داشته باشم، من هم کاملاً از زندگی در روستا ناامید بودم و برای من که در آن زمان قصد خودکشی داشتم بهترین گزینه بود البته باید گفت انتخاب بین بد و بدتر بود.

با اعضای پژاک همراه شدم و من را به عراق بردند، بلافاصله دوره آموزشی شروع شد. همان روزهای اول از تصمیمی که گرفتم پشیمان شدم، چیزی که می‌دیدم اصلا شبیه به گفته آن افراد نبود، نه حتی خبری از زندگی راحتی که وعده دادند نبود بلکه زندگی بسیار سخت تر از زندگی‌ای بود که داشتم. به اعضای پژاک گفتم من نمی‌توانم اینجا زندگی کنم و قصد برگشت دارم ولی با مخالفت آنها مواجه شدم چندین بار من را تهدید کردند و حتی گفتند پدرم گفته اگر من را ببیند من را می‌کشد، البته بعدها فهمیدم هیچ کدام از این حرف ها واقعیت نداشت و به خاطر ترساندن من بود.

کاری از دستم بر نمی آمد جایی را هم نمی شناختم که بتوانم فرار کنم، به ناچار تصمیم گرفتم همان جا زندگی کنم؛ زندگی در انجا برایم کم از جهنم نبود. سختی‌هایی را تحمل می کردم که هیچ وقت در گذشته حتی نمی‌توانستم به آن فکر کنم چه برسد که بخواهم آنطور زندگی کنم مدتی که در آنجا بودم کاملاً با شستشوی مغزی همراه بود، طوری شده بود که حتی از فکر کردن به خانواده احساس گناه و خائن بودن می‌کردم، به من القا شده بود که خانواده دیگر معنایی ندارد و بهترین زندگی در همان کوهستان است.

تقریباً یک سال گذشت و باخبر شدم که برادر کوچکم هیمن هم عضو شده است. همانجا بود که به خودم آمدم و فهمیدم بادست خودم چه بلایی بر سر خانواده‌ام آورده‌ام، اما کار از کار گذشته بود. تنها یک روز اجازه دادند با هم ملاقات کنیم و در آنجا بود که هیمن گفت به دنبال من آمده است که نجاتم دهد ولی بیشتر از یک ساعت اجازه ندادند با هم صحبت کنیم و بلافاصله او را به جای دیگر منتقل کردند، از آن روز به بعد روانم به هم ریخت بود دیگر به خودم فکر نمیکردم و فقط میخواستم برادر کوچکم را نجات دهم اما دیگر خبری از اون نبود و به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادند یکدیگر را ببینیم.

از این جدایی چند سال سپری شد و چند ماه قبل از اینکه بتوانم فرار کنم به طور اتفاقی برادرم را دیدم البته فقط در ظاهر هیمن بود، وقتی با او صحبت کردم دیگر آن برادر ساده دل و مهربان نبود! چه بر سر آن بچه آورده بودند؟!

به قدری او را شستشوی مغزی داده بودند که دیگر من را به عنوان خواهرش قبول نداشت. همان برادری که برای نجات من آمده بود تحت تاثیر شستشوی مغزی دیگر به من و خانواده فکر نمی کرد. اما من که نمی‌توانستم برادرم را رها و فراموش کنم. به او گفتم باید در یک زمان مناسب با یکدیگر فرار کنیم و خودمان را نجات دهیم. هیمن که تحت تاثیر آنها بود از تصمیم من به اعضای پژاک اطلاع داد و بلافاصله من را زندانی کردند. مگر می شود برادر کوچکم که برای نجات خواهرش آمده بود اینگونه عوض شده باشد؟! تمام دنیا بر سرم آوار شده بود، از خودم بدم می آمد، با دست خودم برادر کوچکم را به چاه انداخته بودم.

 ۴۵ روز را در زندان گذراندم

تمام آن مدت هر سه روز یکبار دو نفر از اعضای پژاک به زندان می‌آمدند و سعی داشتند من را پشیمان کنند. از هر روشی که می‌شد استفاده می‌کردند، از تخریب شخصیتی گرفته تا تهدید به مرگ. به من می‌گفتند اگر فرار کنم برادر و پدرم به دلیل این خیانت من را می کشند! البته دیگر حنای آنها پیش من رنگی نداشت و خوب می‌دانستم تمام آن حرف ها دروغ است. به محض آزاد شدن از زندان بعد از چند روز دیگر مصمم بودم که از آنجا فرار کنم، زمانی که فرصت مناسب فراهم شد از آنجا فرار کردم و خودم را به یکی از روستاهای اقلیم رساندم و از آنجا توانستم با خانواده‌ام که همه چشم انتظارم بودند تماس بگیرم. بعد از تماس من برادرم که اعضای پژاک اظهار داشتند تهدید به مرگم کرده است بلافاصله به دنبالم آمد و بعد از چند روز توانستم به روستای خودمان برگردم.

از اینکه به آغوش خانواده برگشتم بسیار خوشحالم ولی تمام مدت به فکر برادر کوچکم هستم نمی دانم چه کار کنم، فقط امید دارم او هم روزی بتواند خودش را نجات دهد و این عذاب وجدان من به پایان برسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کُردی

آخرین مطالب